آرشیو تیرماه 1385

شیداشدگی یا شیدازدگی؟

| بدون نظر

پیش تر ها به سیر در دارالجنون، در کنار واژگانی چون مجنون و لیلا -که مشتق از جنون شدند(یا جنون محصولٌ من جمعهما)- م?اهیمی دیگر دیدم؛ نه! شنیدم - که شینیدن هم از سر ما زیاد است اما چه کنیم که کمترش در دایره لغت یا?ت می نشود [گشته ایم ما]- که  "شیدا" یکی بود زان جمله. در ?هم این م?هوم اندیشه راه بسیار پیمود اما به منزل نرسید یا شاید اصلاً منزلی نبود که برسد. آنان که پیش از این ره مقصد پیمودند و منزلها پشت سر نهادند، اشارتی نمودند و قا?له عقل را منزه دانستند و قدم تجربه را خوش تر. عاقبت امر خودمان هم ن?همیدیم که چه شد زان که "ما را بدان شه بار نبود/ گرچه با کریمان کارها دشوار نبود".

 شیداشدگان هم ساکنان جزیره ای شدند ناشناخته. همچو جنونستان؛ برمودای بی برگشت."و ما ماندیم و سه پستان و گل زو?ا ...". ما نیز حدیثی زین قا?له نگوییم که نداریم. "که دو مسا?ر را س?ر نامه نیست. یکی آنکه س?ر نکرد. دیگر آنکه س?ر کرد و برنگشت." الخ... پس بماند.

اما حکایت "شیدازدگی" به تعبیر جهان چهارم و به تایید شیدا. که این یکی گ?تنی ها کم ندارد. تعبیر آن دانستم به کدام علت و تایید این ندانستم به کدام دلیل بود. آنچه می خواهم بگویم حاشیه ایست بر شیدا زدگی جهان چهارم و پاسخی به پرسش شیدا در پی آنکه گ?تم خواستم بدانم میشود چون دیگری ?کر کرد یا نه؟

بعد از آنکه بشر مشکل آن انسان اولیه را که نمی دانست "هست یا نیست" و یا اینکه اصلاً "باید باشد یا نباشد"و این مساله اش شده بود، را حل کرد و یا حداقل صورتش را پاک کرد، معلوم شد غیر از این مساله،  مساله های دیگری هم انسان پیش رو دارد. برخی کوچک و برخی بزرگ. گاه آنقدر بزرگ که راه بر طرح آن یکی می بندد و ... بگذریم

اینجا مساله ای هست. کوچک یا بزرگش نمی دانم. مهم هم نیست که یدانم. مهم اینست که ?علاً مساله اینست. "آدم ها گاه یا بعضاً بی گاه تلاش می کنند که به دیگری نزدیک شوند." صورت مساله ساده است اما معنی را وسعتش دهید تا آنجا که می شود. تلاش برای نزدیک شدن به دیگری. پا جای پای غیر نهادن. یا حتی شباهت ظاهری. اما علتش؟ مختصر دلیلی می آورم؛ بر دلایل خود بیا?زایید ودلایل خود بر من. و آخر هم نظری کوتاه بر بلند نظریه ای که از این منظر دارم که البته اینجا جای بحثش نیست.

غالباً ما قصد تشابه به غیر نمی کنیم مگر آنکه آن دیگری را جایگاهی بالاتر از ما باشد. این که این جایگاه "مجازی ایست و یا واقعی؟"، "درست یا نادرست؟" و یا "اینکه اصلا این ت?اوت به چه میزان است؟"، خود جای تامل دارد و بسته به مصداق پاسخ هایی مت?اوت. اینها همه هست اما خود این جایگاه را دو خواستگاه است. یکی از درون و دیگری در برون.

گاه آن غیر که سخن از او ر?ت به واسطه خصوصیتی ذاتی یا بر حسب حادثه و رویداد بر عوام برتری می یابد و عامه بر تحسین او؛ وی را بر جایگاهی می نشانند ر?یع. و می نشیند بالاتر از شخص. و شخص در تلاش دستیابی به مقامی ر?یع تر از آنچه که هست و یا تسخیر موقعیت او؛ و در ?کر نزدیکی به او، گاهاً به هر نحو. اسطوره و اسطوره شدن از این دست است.

اما آنکه ریشه در درون دارد. این بار [شحص] خود جایگاهی می سازد در دوردست بالا؛ به دست خویش؛ و گاه بی اراده. و می نشاند آن غیر را بر آن مقام. و خود به تسبیحش. و در تلاش برای نزدیک شدن به او. اما نه برای دستیابی به مقامی بالاتر، که تنها برای رسیدن به او. و این راهی است که محبوب از آن بالا می رود.

و چه نیازی است آنکه را نه محبوبی است و نه اسطوره ای، برای تشابه به غیر؟ تنها نشسته آیا بر قله خویش!؟

غیر از آن غالبی که گ?تم به نظر دلیل دیگری هم باشد برای نزدیک شدن به دیگری؛ در قالبی دیگر. میان ما و دیگران ت?اوتهاست. و گاه این ت?اوتها منشا اختلا? ها. و بسیار از این ت?اوتها را که دلیلی نیست جز ت?اوت در جایگاه. من و او گاه کوزه ای را دو گونه دیده ایم. که من آنجا که او ایستاده بود، نایستاده بودم و او، نه آنجا که من بودم. کوزه یکی و ما با دو نظر و هر دو به حق.

سخنم به درازا ر?ت. خلاصه آنکه گاه لازم است پیش از آکه به جایگاه قضا تکیه زنیم، به جایگاه اویی بنشینیم که محکومش می کنیم و ببینیم چه دید او که ما ندیدیم و بدانیم چه دیدیم ما که او ندید.

?اعتبروا ...

شب بخیر کوچولو!!!

| 10 نظر

یکی بود، یکی نبود...غیر از خدا هیچ کس نبود

تو همه هنرها یکی از همه پاک و ساده تر بود، اونم نقاشی بود. اینه که همه بچه ها هم میرن سراغش. ات?اقاً خدا هم از همه هنر ها نقاشی رو بیشتر دوست داره. ات?اقاً خودشم نقاشی می کنه. یه بوم گنده هم داره. یعنی از همون اول داشت. پر? رنگ. هر رنگی که بگید توش بود به جز رنگ سیاه. آخه خدا سیاه رو دوست نداشت.

(یادمه یه بار بچه که بودم تو کلاس نقاشی رنگ سیاه نداشتم. آقامون گ?ت همه رنگا رو با هم قاط کن سیاه میشه.)

بگذریم. داشتم از بوم خدا می گ?تم که توش از همه رنگ بود جز سیاه. بعد از اینکه بابا مامان? بابا مامانامون اون کار بد رو کردند خدا ما رو از اون بالاها آورد گذاشت یه جایی وسط این بوم و برای اینکه حوصلمون سر نره یه قلم کوچولو هم داد دستمون که نقاشی کنیم. ما هم که نقاشی بلد نبودیم. ?قط کارمون این بود که رنگها رو به هم بزنیم. رنگا که به هم خوردن کم کم رنگ سیاه هم پیداش شد.

چرخ روزگار چرخید و چرخید. روزها پشت سر هم اومد و ر?ت. " سالها از مرگ آدم هم گذشت." و  آدما هنوز مشغول هم زدن رنگها. هر چی رنگها بیشتر قاطی شد، رنگ سیاه هم بیشتر شد. این شد که بوم رنگارنگ خدا  سیاه و سیاه تر شد.

حالا خداجون اشتباه کردی قلمو دست بچه هات دادی ... نه! تو که خوبی؛ ما غلط کردیم ...

 خداجون بسه دیگه ... بنده هات نقاشی کردن یاد نمی گیرن ... بیا و تا بوم نقاشیت از این سیاه تر نشده، قلموها رو از دست بچه هات بگیر...

خداجون اصلاً قول بده از این به بعد ?قط خودت نقاشی کنی...

سیب و تردید

| 4 نظر

مانده ام

همچو آدم

دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم

واله چون شیدا

| 3 نظر

خدایا مرا ببین؛ و ?قط به من گوش کن که می خواهم اعترا? کنم

خدایا من از بت می ترسم. و همیشه ترسیدم.

نمی دونم چرا ... شاید از ترس شکستن ... شاید از ترس ابراهیم...

تبر به دست بر در دل نشستم.

هر بتی آمد شکستم.

خدایا بتی به خانه ندارم

خانه ام خالی است

خدایا ببخش ... که بی آتش ابراهیم شدیم

خدایا ببخش ... که بی اجازه بت شکستیم

خدایا ببخش ... که آیه هایت نابود شد

اینجا یخبندان است

| 1 نظر

آرش کمانگیر می خواندم:

" ...

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بی?روزیش

                     رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و

                                 خاموشی گناه ماست... "

اما زندگی در رویای ما باغیست که باید آبیاری اش کرد.

این سو آب می پاشیم در خیالمان.

آن سو شعله زندگی ?رو می نشیند.

باز می پرسیم "چرا سرد است؟"

لیلی یا مجنون؟

| بدون نظر

نمی دونم لیلی زودتر عاشق شد یا مجنون؟

نمی دونم لیلی عاشق تر بود یا مجنون؟

نمی دونم لیلی رنج بیشتر برد یا مجنون؟

....

?قط می دونم که اگه لیلی و مجنون به هم می رسیدن دیگه لیلی و مجنونی نبود.

نه بابا ما اصلا هیچی نمی دونیم. آخه یکی نیست بپرسه تو از عشق چه می ?همی؟

موج چهارم: بازگشت

| بدون نظر

این داستان موبایل ما هم داره بیخ دار میشه. امروز دیگه کلا از کار ا?تاد. من هم از صبح تا حالا هیچ کاری نتونستم بکنم چون هیچ تل?نی رو ندارم. یادش بخیر روزهایی که با کارت تل?ن حر? می زدیم و شماره ها رو ح?ظ می کردیم. اصلا چرا این. یادش بخیر زمانی که جد و آبادمون تو غارها زندگی می کردند. گمانم روزی از دست خوش ?رار کنیم. به غار. به آغاز خویش. و پشیمان.

آقا هر کی می تونه یه sms بزنه شمارش بیو?ته. حسین تل?ن تو رو هم ندارم.

خود کرده را تدبیر نیست

| بدون نظر

امشب ات?اق ساده و عجیبی ا?تاد. تل?ن همراهم قاطی کرد. نیمه پایین ص?حه پر شد ازارقام 9 که پشت سر هم ردی? شده یودند؛ نور ص?حه خاموش و روشن میشد و ویبره هم گاه متناوب و گاه ممتد می زد. اندکی بعد خودش آرام شد و به حال اول بازگشت. همه اینها در کسری از دقیقه رخ داد. مساله به ظاهر ساده ای بود اما من اندکی ترسیدم، ناخودآگاه. نمی دانم شاید از این جهت که کنترلش به دست من نبود.

تل?ن همراه محصول کوچک ?ناوری است. اگر روزی وسایل غول پیکری که ساخته دست انسان است و گاه ا?تخار او از کنترلش خارج شوند و اگر روزی ?ناوری علیه خالق خود بشورد چه خواهد شد!؟ بد نیست کمی بیاندیشیم. گمانم حاصلش باز هم ترس باشد اما این بار نه ناخودآگاه که آگاهانه. 

مصیبت تا کجا ؟

| 1 نظر

?لس?ه می خوانیم و در رویای ?یلسو? شدن، بی خبر از اینکه به خیل پ?یوزان نائل شدیم. ادعای روشن?کری داریم، غا?ل از اینکه بدویت چون غده های سرطانی همه وجودمان را ?را گر?ته است. اینها و بسیار دیگر درد ماست اما ترسم از درد بزرگتری است وقتی که درد خود را ن?همیم. و چه نعمتی است این ن?همی برای آنان که دغدغه شکم و ما تحتها دارند.

دو قدم

| بدون نظر

به نوشته قبلی این دو آیه از د?تر سهراب رو هم سنجاق کنید:

- "دو قدم مانده به گل پای ?واره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی ش?ا? ?را می گیرد."

- "و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است."

انگار زندگی داستان این دو قدم هاست.

تقدیر

| 2 نظر

همیشه دو قدم مانده به اثبات بودن، نابود می شوی. (؟!)

معنای بی صورت

| بدون نظر

اطرا?م پر است از صورتک های بی معنی و بسیار اندک چهره هایی که در پس آنها معنایی هست. اما در عجبم از این معنای بی صورت.

                                                             ... که چگونه رهزن این دل شد.

حکایت

| بدون نظر

دلبری را دلارام ر?ت. آرام از همه دل ها برد.

نیازمندیها

| بدون نظر

به یک ?قره عاشق برای انجام پاره ای تحقیقات میدانی نیازمندیم.

نوشته هایی برای نخواندن

| بدون نظر

مطلب meriyas رو می خوندم. برام جالب بود شباهت حر? دیروز من و سخن امروز او. حر? هایی که من برای نگ?تن دارم و نوشته هایی که او برای نخواندن. جالب تر از این شباهت، خود این تضادها هستند. اصلا زندگی یعنی همین تضادها. پس چرا ?رار؟

چند نکته به ذهنم آمد که ترجیح دادم اینجا بگم تا به صورت کامنت.

- نمیدونم اینو قدیمی ها هم گ?تن یا نه ولی خودم کش?ش کردم که "گویا تاثیر ماه بر دیوانگان یکسان است". و حاصل این، شباهتهاست.

- مثل اینکه ?حش دادم. آخه من هر وقت به خودم ?حش میدم اون یه وجب آبه از سرم میگذره و بقیه اش دیگه مهم نیست. یه هر حال خانم meriyas اکس کیوز می. وقتی حر?هایی شبیه حر? یک مجنون میزنی میشه اینجوری دیگه.

- نقش جهان چهارم (یا به قول آن یکی، آقای حسین) هم این وسط جای تامل دارد. کلا در این حوالی آقای جهان چهارم را به عنوان پدر روحانی، ?رشته مهربون، کاتالیزور، حلال و ... می شناسند و به کار می برند. (یکی ?رق حلال و محلل رو اگه میدونه یگه. عربی یادم ر?ته)

ادامه دارد...

من و تو غریبیم یا غریبه؟ نمیدانم

| 2 نظر

همه در کار شدند و ما ر?تیم ته لیست.

نمی دانم حر? هایم کجا مانده است!؟

نمی دانم چرا همه حر?هایم برای نگ?تن است؟!

و ای کاش نوشته هایم خواننده ای نمی داشت.

و حر? های نگ?تنی ام بسیار بلندتر از این لیست کوتاه.

و من ماندم و حر? هایم.

نمی دانم من غریب ترم یا حر? هایم.

تا حالا به رابطه زوج هایی که با هم هستند توجه کردید. نوع این رابطه منظورم نیست؛ میتونه دوستی، زناشویی یا هر چیز دیگه باشه. خیلی از اینها اولش خیلی خوشن؛ میگن و میخندن و کلی حر? دارن برای گ?تن. اما غالبا این حالت زیاد ادامه پیدا نمی کنه؛ دیگه حر?ی برای گ?تن ندارن؛ خلاصه کلام اینکه به آخر خودشون می رسن.

به نظرم دو ن?ری که قراره با هم باشند و به قولی یک زوج رو تشکیل بدن، دو جور میتونن با هم تعامل داشته باشند. اولی که حالت غالب هم هست اینه که هر دو رو در روی هم قرار میگیرن و از هم برای هم تعری? میکنن و انقدر این کار رو ادامه میدن که نه این چیزی براش میمونه که برای اون تعری? کنه و نه اون حر?ی داره که این بخواد بشنوه. یعنی تموم میشن؛ خیلی زود هم تموم میشن. آخه دو تا آدم مگه چقدر میتونن از خودشون تعری? کنن. بقیه وقتشونو چیکار میکنن من که هنوز ن?همیدم. اما اون یکی ها که خیلی هم کمند، اینجوری نیستند؛ یه جور دیگن. اون دو تا پشت به هم ایستادن. اشتباه نکنید با هم قهر نیستند؛ دستاشونم تو دست همه. اصلا این دو تا یه ن?ر شدن. ?قط چون هر کدوم خیلی هم زور بزنن 180 درجه بیشتر دید ندارن، برای همین تقسیم کار کردن. نص?ه دنیا رو این میبینه و برای اون تعری? میکنه؛ نص?ه دیگه هم وظی?ه اون یکیه. حالا ?کر می کنید این دو ن?ر کی حر?اشون تموم میشه؟

این نص?ه من. یادت نره نص?ه دیگش با توه. پس منتظرتم.

ای کاش ستاره ای نبود

| بدون نظر

امشب میلیون ها چشم به مستطیل سبز دوخته شده بود تا شاهد نبردی باشد که هیچ چیزش قابل پیش بینی نبود. ?ینالی که تداعی کننده ?ینال 2000 بود اما همه چیزش بر عکس شد. ترزگه همچون قبل آخر بازی به میدان آمد. اما اگر د?عه قبل برگ برنده بود این بار عامل شکست. و ?رانسه باخت.گویند ?وتبال حکایت برد و باخت و اشک و لبخند است. اما این بار قصه دردناکتر از اشک شد. باخت ?رانسه در حالیکه لایق برد بود سخت بود اما حادثه ای سخت تر رخ داد.  

داستان ستاره ایست که به آخر راه می رسید، اما هر چه پیشتر می ر?ت پر ?روغ تر می شد. چنین پایان درخشانی یاد ستاره را جاودان می کرد. اما نشد. حادثه نگذاشت آن شود که باید. ستاره لحظه ای پیش از پایان به ناگاه خاموش شد. چه دردناک که گذشته ای به خطایی نابود می شود.

می گ?ت "اگر زیدان آن موقع که آسیب دید بیرون ر?ته بود این نمی شد"؛ "ای کاش در همان نود دقیقه می باختیم"؛ "ای کاش تیم محبوب پیشتر حذ? شده بود"...

گ?تم ای کاش هیچگاه ستاره ای نبود.

بنای دوستی

| 1 نظر

از ویژگی های زندگی در شهرهای برزگ اینست که هر روز شاهد ساختمان های کوچک و بزرگی هستیم که آجر بر  آجرشان می نهند و دل آسمان می شکا?ند. دانیم که قبل از این چینش (یا چیدمان) پی کندنی هست. ساختمان ر?یع تر، پی عمیق تر می طلبد، اساساً و منطقاً. جالب است ارتباط این دو م?هوم متضاد؛ بلندی و پستی(عمق). و عجیب است شباهت میان ساختمان و دوستی. چه دوستی چون بنایی است که آجرها روی همش باید نهاد. میان هر جز این دو شباهتها نه?ته اما منظور گ?تار ارتباط آن پستی و این بلندی است.

یاد دارم دوستی را که مختصاتش به دلایل در اینجا قابل بیان نیست ( که البته خود شنیدنی حکایتی است) به مضمون چنین می گ?ت که هر که را خواستم دوست بدارم ابتدا بر ن?رتم نسبت به او ا?زودم. پس دوستی ام نسبت به او به اندازه ای شد که باید، نه هیجانی زاییده حادثه.  یعنی بنای دوستی بر پی ن?رت یا حداقل آنچه دوستی نیست. دلیل نیز این گونه می آورد که این کار مانع احساسی غیر واقع و البته سست بنیاد می گردد و دوستی استوار را موجب. ترجیح می دهم از دوستی و ن?رت است?اده نکنم اگر چه خود به خاطر تجربیاتی از این دست دارم. به جای آن ترجیح می دهم از دو ضد دیگر، "احساس و منطق" بهره گیرم. دوستی بر پایه احساس، ساختمان بدون پی است و منطق پی بنای دوستی است. اگر دوستی بر مبتای منطقی استوار نهاده شود، بنایش استوارتر و هر چه این پی عمیق تر، بنای دوستی ر?یع تر تواند بود.

یاد آن دوران و آن دوست و دگر دوستان همداستان بخیر

| بدون نظر

این شعره خیلی قشنگ بود. حی?م اومد ننویسم:

آن مرغ خوش آواز چه زيباست به پرواز
مبهوت منم خيره دراو چشم و دهن باز
بر خاك منم بسته و در بند حصاري
در حسرت پرواز سر از پا هوس و آز
گر حسرت پرواز به دل ماند عجب نيست
مرغ ق?سم نيست مرا لايق پرواز

ما بردیم

| 2 نظر

منظورم تیم ملی خودمان نبود از اینکه گ?تم ما بردیم. کلا شتر در خواب بیند پنبه دانه. بعد حذ? ?ضاحت بار تیم ملی ایران از جام جهانی ما از خجالت ?رانسوی شدیم. حاضرم ژان ماری لوپن رو بیارم که شهادت بده من از همه بازیکنان ?رانسه به ?رانسوی ها شبیه ترم.

به هر حال ?رانسه برد. زیدان ترکوند. راستی من بازی رو ندیدم. وقتی دیدم نظر میدم دربارش. ما که خوشحال نشدیم ولی اگر می باخت ناراحت می شدیم.

من سر ?ینال شرط می بندم. وبلاگ های همسایه رو به شرط بندی دعوت می کنم. اگه بردم می گیرم اگرم بردید بیایید بگیرید البته اگه تونستید.

میگن ?وتبال یه طر?ش اشکه یه طر? لبخند. اما هر چی ?کر کردم دیدم تو ایران اینجوری نیست. ما می بریم عربده می کشیم وقتی هم می بازیم اخم می کنیم. باحالیم نه ؟

ما اینیم دیگه

اَه بازم ?وتبال

| بدون نظر

نمی خواستم وبلاگمو به ابتذال ?وتبال دچار کنم ولی چه کنم. وقتی سیاستمدارها با اون ژست دیپلماتیکشون (قابل توجه جهان چهارم) اینجوری مسحور ?وتبال میشن ما خوره های سابق جای خود داریم. رجوع کنید به قیا?ه مرکل و پرودی بعد از بازی دیشب.

امشب بازی پرتقال و ?رانسه است. دیشب که ایتالیا کلی حال داد و حال آلمانیها رو گر?ت. حقشون بود بایدم حذ? می شدن. لامذهبا یکیشون گریه هم نکرد. الکی نگید داشتند گریه می کردن. اونا عرق بود که از صورتها جاری شده بود. ?کر کنم اشک های گتوسو که از خوشحالی داشت گریه می کرد از کل اشکهایی که آلمانیها ریختند روی هم بیشتر بود. آخه اینم شد تیم. هر تیمی به این ضایگی حذ? می شد مربیشو برکنار می کرد اما اینا داشتند تشویقش می کردند.

از آلمان بگذریم. بازی امشب مهم تره. یه طر? پرتقال و ?یل بزرگ و طر? دیگه ?رانسه بزرگ و دومنیک محا?ظه کار. ?وتبال رو جنگ مربیها می دونم. اسکولاری خیلی سر تر از دومنیکه ولی ?رانسه توی زمین یه مربی بزرگ داره به اسم زیدان. به هر حال امیدوارم ?رانسه ببره و ?ینال 2000 تکرار بشه.

اینم بگم که من از هر تیمی طر?داری کنم می بازه. امیدوارم ?رانسه نبازه.

زورچپون

| بدون نظر

به دوستی رسیدم. حال و احوال را پیش کشیدیم. پرسیدم که چونی؟ گ?ت به زور می چپونم به خودم که خوشم. گ?تم همه همینند. نپذیر?ت. پاسخ آمد که همه خوشند، کوری مگر. (البته این را به زبان نیاورد. به گمانم آمد که در دلش چنین می گوید یا مثلا "خر خودتی". به هر حال منم تو دلم جواب دادمش) گ?تم ?رق آنها با من و تو در این نیست که آنها خوشند و ما ناخوش. آنها ?کر می کنند که خوشند یا لااقل نمی ?همند که ناخوشند پس نیازیشان به زور چپون نیست. درد ما هم بیش از آنکه از ناخوشی باشد از زور چپان است.

پذیر?ت. 

ملا نصرالدین

| بدون نظر

امروز که نه دیروز با دوستی بر سر دوستهایمان دعوا داشتیم و هر یک مدعی که دوست من بهتر است و چیز دیگری است. جالب اینجا بود که نه من دوست او می شناختم و نه او دوست مرا دیده و شناخته بود. ما که کوتاه نیامدیم او هم همینطور.

ماجرا که گذشت به قول آن یکی از قیاسم خنده آمد. این همه ?لس?ه و منطق که خواندیم و این همه داعیه عقلانیت چه شد ؟

همه اش کشک. یادم ر?ت که ما اینیم دیگه.

عشق

| بدون نظر

کلاس مثنوی بود و سخن از مولانا و عشق. سخن از عشق بسیار رانده اند. هرکس به تعبیر خویش.

اما دیده ام که برخی عشق را دسته بندی می کنند. "عشق مجازی و عشق حقیقی"، "عشق زمینی و عشق آسمانی" و به اینها اقسام دیگر هم می شود اضا?ه کرد.

اما گمان می کنم آنچه عشق است یکی بیش نیست. قابل توصی? با بسیار ص?ت است اما قابل تقسیم نیست؛ کم و بیش دارد اما باز در اصل ت?اوت نمی بینم. پرسش اینجاست که اگر در اصل ت?اوت نیست پس ت?اوت در نتیجه چیست؟

مگر نه اینکه گاه عشق می سوراند؛ گاه انحصار می طلبد؛ رحم نمی کند؛ در بر حقیقت می بندد؛ مگر نه اینکه گاه عشق کور می کند؛ ویران میکند و ... آری اینها همه هست. این همان عشق است و اینها حاصل همان.

گ?تم عشق را تقسیم نیست اما مرتبت هست. گاه بالا می رود، اوج می گیرد و همسایه کرامت می شود و آنگاه عاشق؛ که می بخشد، بی حساب، بی چشم داشت؛ قربانی می کند؛خویشتن خویش به قربانگاه می برد،  قربانی میشود.

گمانم این همان عشق است اما این میوه حاصل پیوند "عشق و کرامت"

درباره این آرشیو

این صفحه آرشیو نوشته های از تیرماه 1385 است که ترتیب چیدمانشان از جدید به قدیم است.

اردیبهشتماه 1385 بایگانی قبلی است

مردادماه 1385 بایگانی بعدی است.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.