« مرداد 1385 | ص?حه اصلی | مهر 1385 »

ترک برداشت !!!

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (7) | دنبالک

شب همان به ز صبح بی آ?تاب

نمی دانم این چرخ ?لک تا کی چنین باید بچرخد
هر چراغی بی?روزی دیوان شب تاب روشنی اش نمی آورند
چراغ روز را روشنی اش چه خواهند کرد؟
اندکی بسیار صبر باید تا صبح سر رسد
تشنه آ?تابم کجایی صبح؟
شب ما را صبحی در پی است آیا؟

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (2)

مسابقه

 دوستان م?لاگی و غیره هر گونه مطلب طنز و غیره، نقاشی، کاریکاتور، شعر و کلا آثار هنری خود در رابطهبا موضوع پست قبلی را تا قبل از 1/7/85 به میل باکس من ارسال نمایند تا در وبلاگ های زنجیره ای به چاپ رسد

به برگزیدگان تندیسی از 3×4×7 به عنوان یادبود تقدیم خواهد شد 

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (4)

ه?ت در چهار در سه

این ه?ت در چهار در سه هم داستانی شده ها (قرار بود قصه باشه؛ نه؟... مهم نیست)

این چند روز هر وقت یادش می ا?تم یاد ?یلم شیدا (!) می ا?تم ... شری?ی نیا ترکش خورده بود اونجاش می گ?ت همه برا این انقلاب خون دادن، ما ... دادیم

به هر حال ه?ت در چهار در سه موضوع جالبیه ... ?علا که قبل از شب واقعه است انقدر جالبه ... بعش چقدر دیدنی خواهد بود

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (0) | دنبالک

مرده شور ببره این اگزیستانسیالیسم رو

چیه هی گیر میدی به این و اون

بابا مردم دارن زندگیشونو میکنن ... ناراحتی از اینکه راحتند؟!

تو دلت نمی خواست که به راحتی ور ر?تن با یه سیخ کباب لذت زندگی رو بچشی؟

چه گناهی کردن که اگزیستانس ما اینجوریه

مثل چاه ویله ... هر چی توش بریزی پر نمیشه؛ هیچ چیزی هم ارضاش نمی کنه

?رض کن دنیا یه چند تایی بیشتر مثل ما داشت ... چه جوری آدما همدیگرو تحمل میکردن ؟

چه مصیبتیه این اگزیستانس ما !!!

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (6) | دنبالک

قصه شدی آخر

یادت هست؟

گ?تم: "تو همه قصه ای!"

گ?تی: "پس قصه ندیدی!"

گ?تم: "اونایی که میگی قصه نیستند؛ ا?سانه اند"

خیلی خوشت اومد

حر? ما البته ادامه داشت ...

ولی منم ?کر نمی کردم دیگه انقدر قصه بشه

خودت چی؟

?کر می کردی قصه ات انقدر جالب و جذاب بشه؟

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (1) | دنبالک

وای ز روزی که بگندد نمک!!!

چند وقت پیش بود.

یه ات?اق خیلی بد ا?تاد. خیلی بهم سخت گذشت. -البته الان که ?کر می کنم اونقدرم ات?اق بدی نبود که به من انقدر سخت گذشت- . بماند که چه ات?اقی بود.

علاوه بر سنگینی حادثه یه چیز دیگه هم بود. ات?اق یه جورایی غیر طبیعی بود. یعنی احساس می کردم سیر عادی که یه ات?اق می ا?ته طی نشده. برای همین ?کر کردم ممکنه خواب باشم و این حادثه هم توی خواب ات?اق ا?تاده. (شما بودید چی کار میکردید؟)

زدم توی گوش خودم. ات?اق خاصی نی?تاد. چون باور کردنش سخت بود چند بار دیگه این کار و کردم ولی ?ایده نداشت. یه یکی دو ساعتی از حادثه گذشت و جریانات ادامه داشت که من از خواب بیدار شدم. خوشحال بودم که اون حادثه واقعی نبود ولی خیلی هم عصبانی بودم و خیلی هم لجم گر?ته بود. از اینکه چرا هر چی زدم توی گوش خودم از خواب بیدار نشدم. و برام عجیب هم بود که چطور توی خواب انقدر هوشیار بودم که ?همیدم خواب دارم می بینم.

تا حالا همیشه ?کر میکردم اگه یه وقت بخوام امتحان کنم ببینم خوابم یا بیدار، باید بزنم توی گوشم. این تنها معیار من بود. اما پای عمل که رسید پای خودش لنگید. مثل زرگری شدم که بعد از یک عمر ?همیده سنگ محکش مس رو از طلا تمیز نمیده.

ما برای سنجش هر چیزی یه معیار داریم. و روی هم کلی معیار؛ کلی سنگ محک. و اینها حداقل چیزایی هستند که باید قبولشون داشته باشیم. واقعاً چقدر این معیارها اعتبار دارند. از کجا اصلاً باید این معیارها رو بیاریم. یا از کجا باید ب?همیم این معیارها واقعاً واقعی اند؟

اصلاً مرز واقعیت و سراب چیه؟ مساله ای از بودن و نبودن مهمتر. چرا که بودن و نبودن هم خودش یه معیار برای سنجش می خواد. نه؟

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (1) | دنبالک

دل دیوانۀ تنها؛ دل تنگ

وقتی نیستی خونه ام سوت و کوره. حوصله خیلی چیزها رو ندارم.

می ر?تی و می گ?تی که دل به دل راه داره. که تو قلب هم خونه داریم. گ?تم که دل من تنگه. گ?تی...

گ?تی دلت تنگ میشه

آخه من اگه دلم از اینم تنگ تر بشه، جای تو ...

اصلاً دل هیچ؛ که به دل راه داره

چشم چی؟ که را به صورتت نداره؛ گوش که منتظره صداته؛ ذهن که حر?اتو تکرار میکنه

اینا همش بهانه است.

مشکل همون دل صاحب مردست؛

که بی جواب مونده.

بیا تا لعنت به س?ر نکردم،

بیا تا منم مسا?ر نشدم.

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (1) | دنبالک

بر باد ر?تیم

حلّاج را پرسید عشق چیست؟

گ?ت امروز بینی و ?ردا و پس ?ردا.

آن روز او را کشتند؛ ?ردایش بسوختند؛ و روز بعد خاکسترش بر باد دادند.

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (2) | دنبالک

لَن تنالوا البرَّ حتّی ت?ن?قوا مّما ت?ح?بّون

از عشق عزیزتر نیا?تم ...

اما نمی دانم چگونه می شود ان?اقش کرد؟!

بگذزم آیا ... ؟

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (0) | دنبالک

ابراهیم تر از ابراهیم

بار دیگر ابراهیم شدیم.

پاره وجود خویش به قربانگاه بردیم.

مطمئن. (از چه؟! تو دانی؟)

 یادمان نبود آسمان سخاوتش را از یاد برده.

و تیغ ما برنده تر از ابراهیم.

و این بار قربانگاه بی حوصله معجزه؛

پذیرنده قربانی.

...

و اینگونه عشق ذبیح ما شد.

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (0) | دنبالک

ما را چه شد؟! یا عشق را ؟!

همه امیدم به عشق بود...

 من کم آوردم؛

عشق نا امید شد.

عشق هم انگار امیدوار به من بود.

وااای!!!

گویی سرنوشت آبستن ?اجعه ای است.

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (1) | دنبالک

باز هم قاصدک

قاصدک این بار از درنگ گ?تی!

قاصدک!

انقدر درنگ کردی که بهار آشنایی از خاطره ام ر?ت.

هوای دلم بوی پاییز وداع میدهد و خزان غربت.

می دانم زمستان مرگ هم اگر سر رسد تو باز در درنگی!!!

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (1) | دنبالک

رویای سبز

تو راه مشهد می ر?تیم. رسیدیم به گنبد. هوا تاریک شده بود. تا مشهد هم چند ساعتی راه مونده بود. قرار شد شب بمونیم. هر چی گشتیم هتلی نبود. ?قط یه مسا?رخونه که اونم اتاقاش کولر نداشت؛ اونم تو هوای گرم و نیمه شرجی گنبد. زنگ زدم به حسین گ?تم شاید جایی رو سراغ داشته باشه. اونم معر?یم کرد به یک دوست که نمی شناختمش. من ?قط یه راهنمایی کوچیک می خواستم ولی خودش اومد و ما رو برد به یه هتل بیرون شهر. هتل چند کیلومتر بعد از گنبد کنار جاده بود. توی راه که می ر?تیم هوا تاریک شده بود. آسمان پر ستاره بود ولی اطرا? رو که نگاه می کردی جز سیاهی نمی دیدی. در تصورم هم کنار جاده بیابون بی آب و عل? بود؛ مثل خیلی از جاده های کشور به خصوص اونهایی که به سمت جنوب میره. به هر حال اون شب به ما خوش گذشت یا بهتره بگم به ما خوش گذروند. دوست باحالی بود. دمش گرم. ان شاء الله مامانشم زودتر خوب بشه.

بگذریم. اون شب رو تو هتل خوابیدیم. هتل خوبی هم بود. یه اتاق ده دوازده متری. یه تلویزیون گوشه اتاق و دو تا تخت. تخت من کنار پنجره بود. و یک کولر گازی هم داشت که بادش مستقیم می خورد به من. به مدد همونم تا صبح خیلی راحت خوابیدم.

موبایلمو برای نماز کوک کرده بودم. زنگ زد. زورم میومد چشمامو باز کنم. باد کولر هنوز رو صورتم بود. خشک شده بودم ولی مست خنکیش بودم. چشممو باز کردم. پرده کنار بود و هوا گرگ و میش. پامو از تخت گذاشتم پایین و نشستم روی تخت. چشمم بی اختیار به منظره بیرون پنجره ا?تاد. رویایی بود _هر چند دیگه خواب نبودم_. یه دشت سبز که سبزیش می ر?ت تا توی ا?ق می رسید به آسمون خاکستری و گر?ته صبح. این همونی بود که تو دل سیاهی شب ?کر می کردم بیابون بی آب و عل?ه. اما شب و سیاهیش که ر?ت بیابون دشت شد.

این خاطره خوش و سادۀ یه لحظه کوتاه بود. ای کاش این ات?اق یه خرده بزرگتر می بود. ای کاش می شد یه شب بخوابیم و صبح بلند شیم ببینیم همه سیاهی ها از شهرمون رخت بستن و ر?تن. ببینیم بیابون ها دشت شدن. ببینیم اون زیبایی هایی رو که تاریکی جهل نمیذاشت ببینیم.

خدایا ?قط صبحمون بدون آ?تاب نباشه؛ بیابون رو هم خودمون دشت می کنیم.

"آ?تابا ترک این گلشن کنی/تا که تحت الارض را روشن کنی؟"

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (6) | دنبالک

مجمع عمومی

تا حالا ما ?قط یه عضو معمولی انجمن آش نخوردگان دهن سوخته بودیم. اگر چه حقمون خیلی بیش از این حر?ا بود ولی خوب به حکم دوستی به روی کسی نمی آوردیم. اما حالا دیگه وضع ?رق می کنه.

بعد از اینکه آقای ح.م.م. آش خورد و دهنش سوخت، و ما هر چه گشتیم دیدیم همه دهن سوختگان آثار آش خوردنشون مشهوده، خودبخود شدیم رئیس انجمن. کسی جای ما رو طمع نکنه که ما قصد آش خوردن نداریم، ?علاً. گیریمم داشته باشیم، این طر?ا خبری از آش نیست، کلاً.

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (10) | دنبالک

مدتی این مثنوی تاخیر شد

?کر می کردم خیلی چیزها می دونم و خیلی چیزها رو می ?همم. اما یه کم که اوضاع پیچیده شد موندم. ?همیدم خیلی چیزها نمی دونم و اینکه هیچی نمی ?همم. سکوت رو ترجیح دادم. خواستم حر? نزنم دیگه. یا حداقل تا وقتیکه حر?م برای خودم اعتبار داشته باشه. نشد. این دل دیوانه تاب نشستن نداشت. بی قرار تر از اون بود که اختیارش به دست من باشه. هیچ وقتم نبوده.

گ?ته بود مهلتی باید تا خون شیر شود. خونی شیر نشد، خامی هم پخته نشد ولی من تصمیم گر?تم ?علا روزه سکوت بی ا?طار نمونه. بازم میگم و بازم می نویسم. تا ببینیم کی دوباره مجالی برای سکوت  دست میده.

برام مهم نیست چند ن?ر نوشته هامو می خونن ولی دوست دارم اگه کسی میخونه بی جواب نذاره.

این چند وقت ?قط خونه ما سوت و کور نبود؛ رونقی در سرای همسایه هم نبود. غیر شاهد قدسی و گاهی جهان بقیه ساکت بودند. امیدوارم اونها هم انقدر ساکت نشینن.

تا پایان د?تر ما کجاست؟!

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (1) | دنبالک