« شهریور 1385 | ص?حه اصلی | آبان 1385 »

گرد ?راموشی که نشست به رویت ...

خیلی وقته که وبلاگم دیگه آپ نمیشه ... یه وقتی روزی چند بار آپ می کردم ... چند وقت قبل هم که مدتی نمی نوشتم، خودم خواسته بودم؛ حتی می نوشتم بیشتر از وقتهای دیگه ولی منتشر نمی کردم ... اما الان ?رق داره جریان؛ اصلا حال نوشتن ندارم ... نمی دونم؛ شاید احساس می کنم حر?ام ارزش خوندن نداره ... شایدم برای همین بود که تا پیشنهاد داد یه د?تر بردار همه چیزو بنویس خیلی خوشم اومد ... که حر?امو می تونم بنویسم .. راحت تر

به هر حال ننوشتیم و کسی هم نخواند ... یه جورایی حال خوندن وبلاگای بقیه رو هم دیگه نداشتم یعنی هنوزم ... یادمه روزی 4 5 بار ?قط on میشدم م?لاگو چک کنم؛ الان شده ه?ته ای ماهی ... بماند

امشب که on شدم offamo chek konam  حتی حوصله باز کردن اکسپلورر رو هم نداشتم ... به زور این کار و کردم ... م?لاگ اومد ... یه زمانی hompagesh کرده بودم ... جالب بود ... اسمای جدید تو بلاگ رولینگ بود و جالب تر اینکه اسم من حذ? شده بود

م?لاگ و حذ? مجنون بهانه بود ... ولی زندگی هم همینه ... خیلی زود حذ? میشیم ... همیشه می گ?تم چرا وقتی کسی می میره انقدر زود ?راموش میشه ... اما حالا میبینم زنده ها زود تر ?راموش میشن ... این یکی دو ن?ری هم که دور و برمون هستن واسه اینه که داریم دست و پا میزنیم و یه جورایی توی دست و پاییم ... اگه بریم کناری و ساکت بشینیم، سه سوت کا?یه که گرد و غبار غربت از همه ذهنها پاکمون کنه؛ حتی خاطرمونو

این چند روز رو هم مجبورم آویزونه چشم و ذهن بعضی ها باشم تا وقتش برسه و برم یه گوشه کنج دل غریبم و با غربت دلم ... بماند ... اما دیر نیست

آخ که چقدر حر? برای گ?تن

و آه که چقدر گوش برای نشنیدن

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (5) | دنبالک

قصیدۀ تکراری

دشنام به س?ر می داد

که س?ر یعنی ر?ت.

می رود

و ر?تنش را بازگشتی نیست

س?ر

آغاز جدایی،

شروع ?راموشی،

نه س?ر عین ?راموشی است.

***

س?ر ما نیز آیا؟

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (1) | دنبالک

باری بر زمین مانده!

همیشه ر?تن راه های نر?ته،

همیشه پیشگام بودن و همیشه آغاز کردن و آغاز بودن جسارتی می طلبد درخور ماجراجویان.

حوصلۀ ماجراجویی ندارم. اما راهی است که باید ر?ت و ماجراجویان جسارتشان کم آورده. چاره ای نیست جز جسارت.

آغازی چنین جسارتی بیش از آنچه دارم می طلبد. خزانه ای دیگر باید تا کمبودش جبران کند و بار بر دوش کشد.

از چه باد خرج کرد اما نمی دانم. عقل؟ عشق؟ آبرو؟ یا ...

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (3) | دنبالک

تو منو دیوونه کردی دل ای دل!

خیلی وقت ها پیش میاد که آدم برای انجام کاری دودله. البته این کلمه دودل به نظرم خیلی دقیق نیست اما میشه قبول کرد که در چنین مواردی گونه ای تضاد در درون آدم وجود دارد. دو نیرو در مقابل هم قرار می گیرن. یکی موا?ق، یکی مخال?. یکی میگه بکن، اون یکی: "نکن". یکی میگه برو و یکی میگه نرو و... . آدم وقتی دودله که هر دو طر? این ماجرا دل باشه. اما معمولاً یک طر? دله و طر? دیگه عقل. یه جا دل میگه بکن و عقل منع میکنه و جای دیگه جاشونو با هم عوض میکنن. نمی دونم کدوم یکی بهتره. -بهتر که درست نیست چون هیچکدوم از این دو حالت خوشایند نیست- اما این رو می دونم که خواست عقل قابل بیانه ولی خواست دل رو به زبان هم نمیشه آورد.

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (0) | دنبالک

دو قدم مانده به پاییز وجود

آه پاییز!

نمی دانست چه گذشتست میان من و ما

گ?ته بودم آخرین منزلم اینست؛ چونان که اولینش

اینکم این بازگشت

پاییز !

خزان دل تنگم

پشت در منتظر است

خسته و دلگیر

این مسا?ر تنها

در بگشا باغ بی برگم

باغ بی  برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

آری باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست

همنشینی، همدلی، باغبانی، رهگذاری نیست.

همخانه با دل تنگ است

پادشاه ?صل ها؛ پاییز!

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (2) | دنبالک