آرشیو دیماه 1385

ایرانی بودن، درد مشترک

| بدون نظر

داشتم عکس های تجمع اعتراض دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی رو می دیدم وقتی که آزمایشگاهی ترکید و دانشجوی دکتری ترکید و حر? های مسئولین (!) مربوطه.

من که ن?همیدم برای چی اعتراض کردند. این رو هم ب?همم مطمئناً نخواهم ?همید که این کار اونها چه نتیجه ای داره. گیرم مشکل این آزمایشگاه حل شد. بقیه آزمایشگاه ها چی. اونی که مرد چی؟

کشور جالبیه. اینجا هم مثل همه جای دنیا آدمها می میرند اما به دلایل مت?اوت. آمار تصاد?اتمون در سال از کشته های زلزله بم بیشتره. مرگ دانش آموزها بر اثر سوختگی یا خ?گی ناشی از بخاری های ?رسوده و غیر استاندارد. مرگ دانش آموزان در پی غرق شدن در دریاچه پارک. مرگ دانشجو در آزمایشگاه.و  هزار تا از این موارد که یکی از یکی مضحک تره...

اوووووه چقدر شلوغ می کنید مگه همش چقدر میشه. 1 ن?ر؟ دو ن?ر؟ 10 ن?ر؟ 100 ن?ر؟ اصلا بگید صدهزار ن?ر. اینم چیزی نیست. صد هزار تا توی ه?تاد میلیون میشه هیچی. حالا یه کپسول ترکید که ترکید ما انرژی هسته ای داریم بسه.

امسال چقدر شنیدیم که به خاطر بخاریهای بدون دودکش آدم مردند. آتش نشانی اعلام کرده که مردم از این بخاری ها است?اده نکنند چون خطر خ?گی و مرگ داره. اینم خیلی جالبه که سازمان بهینه سازی مصر? سوخت 40 درصد سوبسید(بخوانید یارانه تا روی استکبار -جدیداً دوباره شده امپریالیزم- کم شود) روی این بخاری ها می دهد. یعنی 40 درصد یارانه می دهد تا مردم راحت تر و ارزان تر بمیرند.

?علا تا اطلاع ثانوی ایرانی هیچ حقی ندارد جز انرژی هسته ای. نمی دونم کشوری که عرضۀ نگهداری یک کپسول و ساخت یک بخاری رو نداره رو چه به انرژی هسته ای. کی تضمین می کنه که نیروگاه های هسته ای نترکند. اونوقت بعضی دوستان خرده می گیرند که چرا گ?تید "انرژی هسته ای دویست تومان بسته ای". واقعاً این وضع مسخره کردن نداره؟

مشکل یکی دو تا نیست. کی این سرا به سامان شود خدا داند. ایرانی بودن ?علا ا?تخار نیست. اگر هم ا?تخاری است به گذشته دوردستمان است که آنها هم لامذهب بودن لابد. مشکل خود ماییم همه. ?علا ایرانی بودن چیزی جز مشکل نیست (نمی گویم ننگ)

بماند...

یاد یار

| بدون نظر

همیشه با شاد بودن و خوشحالی مشکل داشتم؛ همیشه باورم این بوده که شادی زودگذره؛ که "ریه های لذت پر اکسیژنه مرگه" ... اما همیشه آدم طبق باورش ر?تار نمی کنه ...  بماند

یک سال پیش بود. ?ردای عید. همه چیز انگار همین الان جلوی چشممه. خیلی شاد بودم. بی دلیل. نمی دونم. کار خاصی نمی کردم ولی خوشحال بودم. همیشه از شادی ترسیدم. یه حس بد به آدم دست میده. همیشه در اضطراب از دست دادن. اضطرابی بزرگ تر از لذت داشتن. ر?تم دانشگاه. انقدر روز خوبی بود در گمانم که دلم می خواست به در و دیوار هم سلام کنم. رسیدم دانشگاه. همه گر?ته بودند. هر کی اومد تسلیت گ?ت. اولش متوجه منظورشون نمی شدم بعد ?همیدم یکی از دوستام از دنیا ر?ته. همیشه زمین خوردن خیلی سخته. اما از بلندی به زمین ا?تادن سخت تر. و سخت تر از همه اینکه بلندی بلند هم باشه.

آروم و بی سر و صدا ر?ت. بت نبود اما ?رشته چرا. زور داشت مردنش اونم اینجور مردن. همش آرزوهای بلندش توی ذهنم مرور می شد. دوستم بود. مرد. حتی به مردنش هم نرسیدم. به این هم دیر رسیدم. سردی دی کار خود کرد

چند وقتی بود دلم براش تنگ شده بود. می خواستم برم سر خاکش وقت نمی شد. دیروز سالش بود. چند ماه اول که ساعت و ثانیه ای نبود که از جلوی چشمم دور بشه. توی این یک سال هم وقت و بی وقت یادش می ا?تادم. امروز ر?تم سری بزنم. روی خاکش یه عالمه گل بود، پرپر. انگار یکی ...

ر?ت و انگار نه انگار. می رویم و انگار نه انگار ... زندگی جاریست ...

......

ای کبوتر از آشیان کرانه کردی
بی سبب چرا ترک آشیانه کردی
یادی از ر?یقان آشنا نکردی

زین مکان که با عاشقان درآن چمیدی از آن چه دیدی
ناگهان چرا سوی دیگران پریدی
ترک یار نالان و ترک خانه کردی

بد گمان گشتم بر تو باری
بی و?ا نبودی به یاری
در ک? بازان شکاری به صد زخم کاری همانا دچاری

یاد یاران

| 1 نظر

گذشته همیشه با یه حس غریب همراهه

"پشت سر باد نمی آید" ... نه، پشت سر باد می آید اما بوی غربت می دهد

"پشت سر مرغ نمی خواند" ... می خواند اما با لحنی اندوهگین

"پشت نیست ?ضایی زنده" ... نه ... نیست ... ای کاش زنده بود

شاید گذشته زنده ترم باشه چون همیشه توش چیزهایی هست و چیز هایی رو می بینی که دیگه نیستند و نمی بینی... همیشه از دی نالیده بودم ... هنوز چند روز مونده تا یک سال از ر?تن یک دوست بگذره ... بماند

آدم بزرگ که میشه باید عادت کنه که هر روز یه چیزی از تابلوی خاطراتش کم میشه و هر روز یکی از اون س?ر کنه... یه معلم ادبیات داشتیم هر چهار سال دبیرستان ... خیلی با حال بود ... انقدر پیرمرد رو اذیت می کردیم که نگو ... بندۀ خدا هیچی نمی گ?ت ... اگه اذیت نمی کردیم که باحال نمی شد

معلم داداشمم بود تا همین امسال ... چند وقت مریض بود قرار بود بریم عیادتش ... اما امروز ?همیدم ه?تۀ پیش مرده... خسته نباشیم همگی

نمی دونم مرثیه بگم ... گریه کنم یا بغض یا ...

بعضی وقتها دل آدم (!) می گیره

...

پیرمرد ر?ت

نه در باران

نه در بر?

که در سرمای دی ر?ت

درباره این آرشیو

این صفحه آرشیو نوشته های از دیماه 1385 است که ترتیب چیدمانشان از جدید به قدیم است.

آذرماه 1385 بایگانی قبلی است

بهمنماه 1385 بایگانی بعدی است.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.