« اردیبهشت 1386 | ص?حه اصلی | تیر 1386 »

تقلید

مدت زیادیست که موضوع تقلید و در پی اون موضوع مرجعیت یکی از مضوعاتیه که ذهنم رو مشغول کرده. مدت زیاد که می گم شاید بیش از یکی دو سال میشه و در این مدت این مشغولیت و فکر ها بی تاثیر هم نبوده و حداقل رفتار و گفتار و مهمتر از اینها نظرم رو نسبت به این موضوع تغییر داده. چند وقتی هم هست که می خواستم این رو مطرح کنم تا از نظر دیگران هم استفاده کنم. برای همین با وجود اینکه خیلی علاقه ای به نوشته های جدی در این وبلاگ ندارم اما دیدم فعلا جای بهتری نیست. منتظر نظراتتون هستم و اگه نظر ندید دیگه نمی نمویسم ؛) ببخشید اگر لحنم یه مقدار زیادی جدی

                                              --------------------------

در اینجا بر این نیستم که موضوع تقلید را بزرگ و با اهمیت جلوه دهم که در اهمیت آن از لحاظ علمی و محتوایی خود نیز اطمینان ندارم اما آنچه مسلم است و از گفتمان مذهبی غالب بر جامعه پیداست موضوع کم اهمیتی نمی تواند باشد و همین رویکرد جامعه دلیل کافی است برای نشان دادن اهمیت این بحث. جایگاه و قدرت مرجعیت و اثرگذاری آن بر جامعه ایرانی هم در جای خود اهمیتش محفوظ که در اینجا قصد پرداختن به آن ندارم.*

در یک قسم تقسیم بندی از دو منظر میتوان به این موضوع نظر کرد یکی از باب تقلید به عنوان آچه که بود یا بهتر بگوییم آنچه که باید باشد و دیگری تقلید به عنوان واقعیتی موجود و آنچه که امروز به اسم تقلید عرضه می شود و در اذهان عامه و خاصه وجود دارد.

تحقیق در باب تقلید به عنوان حقیقتی واقعی و نه واقعیتی حقیقی مستلزم بررسی علمی و دقیق پیرامون جایگاه و خاستگاه تقلید در تفکر اسلامی و به ویژه تفکر شیعی و جامعه شیعی است. کتاب و سنت پیامبر و ائمه ( سنت نه به معنای رفتار که بیشتر به معنای متد رفتاری) باید بررسی شود تا مشخص گردد اولا معنا و مفهوم و تعریف از تقلید چیست و ثانیا لزوم تقلید چیست و چه جایگاهی در دین دارد و شاید در کنار این باید به موضوع و موضوعیت روحانیت در شیعه و جایگاه و خاستگاه آن نیز پرداخت که این دو حتی اگر نه در موضوع و معنا که حداقل در وضعیت موجود رابطه ای تنگاتنگ دارند.

در این میان تعریفی که امثال دکتر شریعتی از تقلید ارائه داده اند جای تامل دارد. اینکه فقه خود یک علم است و فقیه عالم به این علم. و همین علم بسیاری از رفتارها و احکام دینی را تعیین می کند و شریعت که رکنی از ارکان دین است به تعبیری مترادف است با همین فقه. تقلید هم رویکردی است برخاسته از نظریۀ اصالت علم و عالم و اینکه هر کس در موضوع علمی که تخصص ندارد برای برطرف کردن نیاز خود به کسی رجوع می کند که به آن علم عالمست و فقه هم چون علم است پس در مسائل شرعی باید به کسی رجوع کرد که به فقه اشراف دارد؛ یعنی همان فقیه و اینست معنای تقلید. همانطور که گفتم به نظر این نظریه جای بحث دارد و به راحتیش نمی توان رد کرد، همانگونه که نباید به راحتی تایید کرد.

در این قسمت و از منظر اولی که بیان کردم چون مطالعه دقیق و کافی ندارم بیش از این سخن گفتن رو مناسب نمیدانم و اگرچه در قسمت دوم نیز از نظر علمی تفاوت چندانی با حالت اول نمی بینم اما ترجیحا و به اختصار نکاتی که به ذهنم میرسد هر چند به طور پراکندست اشاره میکنم.

(عذر من رو هم بپذیرید که چون همیشه مقدمه صحبتم انقدر طولانی است و به اصل موضوع که می رسم به سرعت عبور می کنم. هر چند معتقدم روش بیان باید چنین باشد. چه در اینجا قصد من توضیح یک مطلب علمی نیست که تنها بیان موضوع و جلب اذهان به طرف آن کافیست و لذا مقدمه که هدفش مشخص شدن موضوعه می بایست که طولانی تر باشد بر خلاف یک بحث علمی که مقدمه جز کوچکیست از مطلب.)

اما وضع موجود تقلید و اجتهاد در جامعه بسیار متفاوت با آن چیزی است که به نظر باید باشد. در این باب چند سوال، نکته و نقد رو به صورت تیتروار بیان می کنم:

1- حد و مرز تقلید و احتهاد کجاست؟ یعنی در چه مسائلی باید سراغ فقه رفت و از فقیه تقلید کرد و یا اینکه در اصل در چه مسائل فقهی نیاز به رجوع به فقیه الزامی است. پیش از این موضوع نیز باید بدانیم حد و مرز دین که فقه جزئی از آن است در زندگی ما چگونه مشخص میشود.**

2- اگر فرضا چنین وسعتی که برای فقه بیان می شود را بپذیریم با توجه به پیچیدگی بسیار جوامع امروزی و زندگی انسان معاصر و گستردکی و تنوع مسائلی برای او پیش می آید، فقه سنتی موجود چگونه قادر خواهد بود به انبوه سوال های پیش رو پاسخ دهد. با وضعیت کنونی دانش، که تخصص ها محدود و عمیق شده است چگونه یک فقیه می تواند به همه امور اشراف داشته باشد. متد اجتهاد در مسائل جدید که در تخصص یک فقیه نمی تواند باشد چگونه است؟ (توجه به این امر ضروری است که بی پاسخ ماندن مسائل، چنانکه امروز چنین است، به بی اعتباری فقه می انجامد و چون چیزی به اسم فقه به طور مجزا شناخته شده نیست و آنچه هست همه به پای دین نوشته می شود نتیجه ای جز بی اعتبار شدن دین را در پی ندارد)

3- این را از یکی از اساتیدم شنیدم که در پاسخ به پرسش بالا بیان می کرد که آنچه در شرع به عنوان تقلید آورده شده است نه این چیزی است که مصطلح و معروف است بلکه تعریف دیگری دارد و البته اسمی دیگر و آن تقلید تجزّی است. بدین معنا که در هر موضوعی باید به فقیه یا متخصصی رجوع کرد که در آن موضوع تخصص دارد یعنی یه طور مثال در مسائل اقتصادی به فقیهی رجوع کنیم که اقتصاد می داند و در مسائل پزشکی به فقیهی که طب خوانده است و علیهذا.

4- آنطور که مشخص است و خود اهل فقه معترف، احکامی که امروزه به عنوان فقه شیعه حداقل در رساله ها وجود دارد بیش از آن چیزی است که در صدر اسلام و بعدها زمان ائمه بوده است و حتی تا چند برابر افزایش یافته که غالبا زاییده اذهان و مکشوفه اجتهاد فقیهان در صده های اخیر است. کثرت احکام احتیاطی در رساله ها خود نشاندهندۀ این امر است. گاه مرجعی برای اینکه بار مسئولیت را از دوش خود بردارد، باری سنگین بر دوش مقلدان می گذارد. (مثالی را در این مورد از یکی دیگر از اساتیدم نقل می کنم: در فقه روش هایی برای استنباط یک اصل فقهی وجود دارد که به طور نمونه و به ترتیب اولویت کتاب یا کلام خداست و بعد سنت و گفتار پیامبر و اجتهاد و اجماع و در مراتب پایین تر روشی مصطلح است به نام شهرت. یعنی حکمی از گذشته بوده است و می گویند مشهور است که فلان. و این دست احکام سندی از اقسام گذشته ندارد. واضح است که این احکام چه اندازه می توانند اعتبار داشته باشند. نکته جالب اما اینجا بود که می گفت حکم تکلیف دختران در سن نه سالگی از این قسم است. تفسیر بر عهده خواننده!)

5- در وضعیت موجود مراجع تقلید افرادی با درجات معنوی و عرفانی بسیار رفیع همچون قدیسان تلقی می شوند و غالبا دور از دست مردم هستند. اولا هر چند باید پذیرفت مراجع موجود افرادی زاهد و قابل احترام هستند و نیز این را هم باید قبول کرد که کسی که قرار است پاسخگوی مقلدان در امور دینی آنها باشد باید در کنار علم و آگاهی از معیارهای اخلاقی بالایی بر خوردار باشد اما مساله اینجاست که چنین فردی با وجود همه مراتب معنوی، که بسیاری از مسائل روزمره زندگی مردم را تجربه نکرده است و دور از مردم زندگی ساده و متفاوتی در خلوت درس و مراقبه خویش دارد چگونه درکی نسبت به مشکلات مبتلابه مردم می تواند داشته باشد. مگر پیامبر و امامان (علیهم السلام) در کنار پرداختن به امور دین در کنار مردم و همچون آنان چون افرادی ساده کار نمی کردند و زندگی؟ ثانیا باید میان درجات علمی و فقهی و درجات معنوی تفاوت قائل بود. اینکه یک فقیه هر چند هم از علم بهره مند باشد دلیلی بر درجات انسانی و معنوی او نیست و در مقابل یک فرد و یا فقیه هر چند انسان پارسا و زاهدی باشد دلیلی بر اثبات علم او و صلاحیت پاسخگویی به مسائل مردم نیست.

6- ...

فرصت گذشت و سخن به درازا رفت و از بیان بقیه موارد صرف نظر می کنم تا اگر وقتی بعد از این دست داد به تکمیل این مقاله بپردازم. اما به عنوان خاتمه بحث به نظر میرسد جامعه روشنفکری ما و هدف، معیار و جهت گیری او با آنچه امروز به عنوان تقلید وجود دارد راه به جایی نمی برد. نه آنچنان است که بتواند بپذبرد و تبعیت کند و نه موضع اعتقادی جامعه و حتی اکثریت روشنفکرانی که دغدغه دین دارند به گونه ایست که به حذف موضوع بیانجامد لذا به نظر می رسد زمان آن رسیده باشد که طیف روشنفکری ایران موضع خود را نسبت به این مساله و موضوعاتی از این دست مشخص کند و حتی مرجعیت خود را آنگونه که با مسائل امروزی و جامعه فعلی و نیازهای آن منطبق است انتخاب کند.

-----------------

پ.ن. :

* یک نقدی که بر جامعه روشنکفری ایران، حداقل بر غالب افراد آن وارده اینست که برای مقابله با وضع موجود - که شاید مهم ترین وظیفه یک روشنکفر تلاش برای گذر از وضع موجود به مطلوب باشد- و بواسطه ذهنیت منفی که نسبت به وضعیت موجود و بالطبع عناصر اصلی سازنده آن دارند، از مواجهه با این عنصرها طفره رفته می شود و گمانم نه تنها این راه درست برخورد و مواجهه با واقعیت موجود نیست بلکه اتفاقا ضربه پذیری جریان روشنفکری از همین نقطه است. چه این عناصر بواسطه ساخت و ماهیت خاص خود ریشه ای عمیق در جامعه دارند و شاید اصلی ترین راهکار روشنفکری و برون رفت از وضعیت موجود بازتولید و بازتفسیر همین عناصری باشد که ریشه در سنت و تمدن و گذشته اذهان جامعه دارد و تلاش برای حذف آنها با احتمال مقابله جامعه روبروست.

**این که می گوییم حد و مرزی برای دین مشخص کنیم به معنای محدود کردن دین نیست. سوال اساسی این است که آیا دین و بالاخص شریعت در همه امور زندگی و برای همه اینها باید حکمی خاص داشته باشد. اینکه آیا سنگین کردن دین و سنگینی بار همه امور گاه روزمره و پیش پا افتاده زندگی را بر دوش دین نهادن ارج نهادن دین است؟ آیا فربه کردن فقه که دستکم دو پیامد دارد، یکی تنگ کردن فضای دین برای عناصر دیگر دین به گونه ای که دین مترادف فقه دیده شود(دین=شریعت) و دیگری مسئول کردن دین در برابر همه امور مادی که هدف دین برآوردن آنها نبوده، به زوال کشیدن دین نیست؟ (اگر چه معتقدم دین متدی که ارائه می کند و نه احکام، و تغییری که در نگرش انسان به وجود می آورد در همه عرصه های زندگی حضور می یابد و تاثیرگذار است اما ارائه احکام برای همه چیز و همه کس سخن دیگری است)

---------------------------------------------------------------

تکمیل این بحث نیازمند نظرات شماست.

 

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (6) | دنبالک