« مهر 1386 | ص?حه اصلی | آذر 1386 »

گفتنم نمی آید

بعضی وقتها انقدر ذهنم فوران می کند و حرفم می آید که نگو؛ فقط تا میام بگم و بنویسم نمی آید. وقتی هم حال گفتن هست، ذهن تهی می شود از همه چیز و هر چیز.

اینها رو گفتم که توجیهی باشد برای بروز نشدن های طولانی وبلاگم. قصد بسیار می کنم بر نوشتن اما چه کنم نمی آید. حالا که دارم می نویسم چند نکته رو پرت و پراکنده می گم:

1- کمال تشکر و قدردانی از حسین که مشکل رولینگ وبلاگ رو یه جوری حل کرد

2- فردا تولد امام رضاست. چند هفته پیش رفته بودیم مشهد و از همه دوستان چه به یاد آمدند و چه به خاطر خطور نکردند یاد کردیم و به نیابت سلامی رساندیم و عرض ادب. اگر کسی هم این روزها می رود برای ما چنین کند منتی نهاده. به هر حال عیدتون مبارک و لبتون خندان. (این دینداری عامیانه هم دنیایی دارد؛ خلوصی و صفایی. هر چند روز به روز از آن بیشتر فاصله می گیریم)

3- بحث جنگ رو به نظرم باید جدی گرفت. چند هفته پیش یکی دو نفر از دوستان نظرم رو در مورد اینکه جنگ خواهد شد یا نه پرسیدن. جواب مشخصی نتونستم بدم که نمیشه هم سخنی قطعی گفت. تنها چیزی که تونستم بگم این بود که جنگ قبل از اینکه اتفاق بیوفته انقدر غریبه که وقوعش فرسنگها دور از ذهن می مونه اما در عوض خیلی سریع و ساده اتفاق می افته. چرا که محاسبه همواره بر مبنای عقله ولی جنگ ناشی از حماقت بی شعور ترین خلایق. اشتباه بزرگ هم اینجاست که با اتکای محاسبه و عدد و رقم از وقوع جنگ آسوده خاطر باشیم. دریغ که حماقت این مستی زدگان قدرت پایانی ندارد.

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (3) | دنبالک

باغچۀ ما را گلی بود که دیگر به آفتاب نمی خندد

باز هم سه شنبه

سه شنبه باز هم سرد و بی حوصله

سه شنبه چرا این همه فاصله؟

سه شنبه چرا این همه دل گرفت

سه شنبه کوه هم ماتم گرفت

...

قطار رفت و ایستگاه رفت و ... تو هم رفتی

...

یادت هست؟

 قیصر روزهای شعرمان بودی, "قاف" عشق را آغاز بودی . "را"ی رفتن را بی تاب

همیشه زود دیر می شد و این بار ... چه زودتر

چه می شود سوت و قطار را ؟! شعرهای ناتمام را ؟! دفتر خاطرات را ؟! جمعه و هبوط را ؟!  چه می شود این همه ...

...

راستی

امشب تکلیف پنجره بی چشم های باز تو روشن نیست!

       

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (0) | دنبالک