« آبان 1386 | ص?حه اصلی | دی 1386 »

و من مردم ...

دیشب در لحظه ای و در اتفاقی عجیب مرگ به سراغم آمد. آنقدر سریع و ناغافل آمد که فرصت و اختیار از دستم ربود. من نمی خواستم بمیرم. خواستم نمیرم. خواستنم بواسطه ترس نبود. که اصلاً فرصتی برای غیر مرگ نبود و حتی فکر کردن به غیر آن و حتی مجالی برای ترس. مشکل من مرگ نبود. که مرگ و آن چه که رخ می داد اصلاً چیزی نبود که هراسی داشته باشد. مشکل من با مرگ چیز دیگر بود. لحظه ای درنگ خواستم. نکرد. لحظه ای مجال تا گره خویش بگشایم. مشکل من آنجا بود که اختیار همه اعتبار من بود و مرگ رنگ اعتبار از اختیار می شست. اولین باری بود که در برابر اتفاقی که رودررویم به مبارزه مطلبید دست بسته ایستاده بودم، بی اختیار. حتی درنگ نکرد لحظه ای که چون همیشه تحمیلی را به اختیار گردن نهم. آن مجال اندک همه اعتبار من بود و اختیار، که نکرد.

و من شکست خوردم؛ در برابر مرگ. و دچارش شدم. من مردم. بی هراس از مرگ. که فرصتی نداد برای ترسیدن. که مرگ چیزی نبود از جنس ترس. از جنس رها شدن بود. آزادی از قیدهای روزمره زمان و مکان. از کالبد بی جان و بی اختیار و خسته. اما آزادی بی اختیار؛ زاییده جبری بزرگ. مرگ لذتی نداشت. سوی دگر اما آزار می داد شیون بی دلیل و عزای نامربوط بر کالبدی بی جان. از زندگانی که بودنت را در زندگی انکار می کردند. حال بودنت را در مردگی.

مرگ رخوتی داشت. اختیار از کفم ربود، هستی ام به باد داد و نیستی در کفم نهاد. خواستم برگردم. باز هم اختیارم نبود. مرگ خواری ام به رخ کشید و در بی اختیاری محض خندید و رهایم کرد و رفت تا بازگردد فرصتی دیگر.

زخم خورده مرگم.

تشنه انتقام.

 مواجهه دگرم با مرگ چگونه خواهد بود؟

گونه ای دیگر آیا؟

خدایا!!!

اختیاری،

فزصتی،

 قدرتی در انتخابی

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (5)

کالبدشکافی خاطره

امشب یک دفعه زد به سرم که سری به emailهای از یادرفته بزنم. روزگاری چه اسم و رسمی داشت و چه برو بیایی. داشت و داشتیم. چت روم ها رو خفه کرده بودیم. در اوج ایدئولوژی!!!

کاش هیچ وقت ثبت نمی شد. حال و هوای غریبی و غریت داره وقتی به عقب بر می گردی می بینی تو دیروزت چه آدم های نزدیکی بودند که سال ها ازشون دور افتادی. صدها نوشته از آدم های گوناگون. آنها که رفته اند از یاد. آنها که دورند به فاصله سال ها، اما همچنان و هنوز در حسرت و یاد. و صدها و شاید هزار نامه و نوشته با یک نام. نامی که عاقبت نشست همنشین دیگر نام ها.

روزگاری بود ...

امروزمان هم خاطره فردا شود، حسرت و بغض پس فردا

....

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز اینده
 عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
 بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
 کنون دل من شکسته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد 
 

پ.ن.همین جوری یاد این شعر اخوان افتادم

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (3) | دنبالک

رقص زمان

زمان، پرسشی همواره بی پاسخ

به شهادت تقویم دست دراز می کنی به سوی آن نزدیک

نا توانی ات را زل زده است

ایستاده در آن دور دست دور از دست

تقویم و ساعت به سخره ام گرفته اند

می خندم به بازیشان

زمان، با ما گونه ای دیگر می رقصد

چه دور افتاده ای ... دیروز!

.......

دو درخت

یکی با نسیم یکی در باد

کدام پاییزش زودتر می رسد آیا؟

 با ما که زمانه به رسم توفان رقصید

پاییزمان پشت در چون بید می لرزد

نوشته شده توسط majnoon در ساعت | نظرخواهی (0) | دنبالک