مست میگون

| 2 نظر

گر آن عیار شهر آشوب روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران

2 نظر

آن دوست که عهد دوستداری بشکست
می رفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت که بعد از این بخوابم بینی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست ...
حضرت سعدی

بعضی ا هر کاری که بکنن بلاگ نویس نمی شن.
والااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ارسال نظر

درباره این نوشته

این صفحه حاوی یک نوشته است که توسط مجنون در 14 مرداد 1387 1:13 صبح منتشر شده است.

ندونم لخت و عریونم که کرده ... نوشته قبلی اين بلاگ بود

نامه ای برای حسین نوشته بعدی اين بلاگ است

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.